Translate

لاشه موش خامنه‌ای در یخچال و حفره‌های سرداب پوسیده

.


.
لاشه موش خامنه‌ای در یخچال و حفره‌های سرداب پوسیده




با نزدیک شدن به مراسم به‌اصطلاح تدفین که برای این هفته از ماه ژوئیه ۲۰۲۶ (از ۴ تا ۹ ژوئیه) برنامه‌ریزی شده است، پرده از روی یکی از کریه‌ترین دوران‌های دیکتاتوری تئوکراتیک در عصر مدرن، هم در عمل و هم در نظر، برداشته می‌شود. چهار ماه کامل است که جسد موش مرده مراجع در یخچال‌های نگهداری باقی مانده است؛ صحنه‌ای سورئال که به وضوح تمام، عمق ناتوانی مطلق لجستیکی، امنیتی و سیاسی رژیمی را خلاصه می‌کند که دیرزمانی تلاش می‌کرد شکنندگی ساختاری خود را پشت زرادخانه‌ای از افسانه‌های غیبی، پروپاگاندای پوچ، خشونت و تروریسم پنهان کند. این تأخیر طولانی و تحقیرآمیز، که در تضاد آشکار حتی با ابتدایی‌ترین قواعد فقهی است که روحانیت شیعه به آن می‌بالد، نشان‌دهنده وضعیت وحشت وجودی و آشفتگی امنیتی بی‌سابقه‌ای است که این رژیم در حال فروپاشی با آن دست‌وپنجه نرم می‌کند. این چهار ماه صرف تلاش‌های مذبوحانه و ناامیدانه برای ترمیم شکاف‌های عمیق در دیوار ترک‌خورده قدرت، جذب خشم عمومی عظیمی که در خیابان‌های شهرهای شورشی ایران شعله‌ور شد، و تضمین انتقال موروثی و کورکورانه قدرت بر روی اجساد هزاران قربانی بی‌گناه گردید.
با این حال، آنچه مایه تمسخر و همزمان شماتت عقلانی است، این است که سرنوشت خود جانشین احتمالی، یعنی سفیه کوچک‌تر مجتبی خامنه‌ای، در ابهامی شدید و تیرگی مطلق فرو رفته است که راه را برای هرگونه گمانه‌زنی منطقی باز می‌کند. امروز افکار عمومی ایران و ناظران بین‌المللی با جدیت این سوال را مطرح می‌کنند که آیا این مدعی واقعاً در یکی از ضربات استراتژیک به هلاکت رسیده و رژیم از ترس فروپاشی کامل و سقوط روحیه نیروهایش به زیر صفر، مرگ او را پنهان می‌کند؟ یا اینکه او به جراحات شدید و تغییر شکل عمیق دچار شده که حضورش در برابر دوربین‌ها به مثابه اعلام رسمی یک شکست معنوی بدون بازگشت خواهد بود؟ آنچه روشن و قطعی است این است که اگر این سفیه کوچک‌تر هنوز نفس می‌کشد، مانند موشی ذلیل در یکی از تونل‌های مخفی و عمیق زیرزمینی پنهان شده است و بدین ترتیب، عادت دیرینه و سنت همیشگی جوندگان به‌اصطلاح «محور مقاومت» شکست‌خورده را تجسم می‌بخشد. محوری که رهبرانش در سر دادن خطبه‌های حماسی از پشت شاشه‌ها (نمایشگرها) استاد بودند، در حالی که زندگی خود را مانند جوندگان ترسیده در تاریکی مطلق سپری می‌کردند. از این رو، بسیار منطقی و واقع‌بینانه است که توده‌ها و تریبون‌های حقوق بشری او را به جای مجتبی خامنه‌ای، «خامنه‌ای مخفی‌شده» (موش دزد) بنامند، چرا که این نام دقیق‌ترین توصیف از واقعیت فعلی او به عنوان موشی فراری از نور و از دست عدالت انسانی است که او را تعقیب می‌کند.
این پنهان شدن تحقیرآمیز در خندق‌های ترس، سلسله موش‌های نمادین این محور شکست‌خورده را به یاد می‌آورد؛ از محمد سنوار و امثال او در خندق‌های غزه ویران‌شده، تا حسن نصرالله و همتایانش که دهه‌ها را در زیرزمین‌های ضاحیه جنوبی سپری کردند پیش از آنکه با تنی چند از مواد منفجره له شوند. همه آنها در یک ایدئولوژی و در همان ترس و بزدلی شریکند؛ آنها به شهادت می‌بالند و مرگ را برای دیگران مقدس می‌شمارند، در حالی که در حفر پناهگاه‌های عمیق برای حفظ جان خود و عمامه‌های نجس‌شان با یکدیگر رقابت می‌کنند. این «خامنه‌ای مخفی‌شده» در حقیقتِ شکننده خود آشکار شده است، در حالی که از ترس دست بلند و مرگبار اسرائیل در اعماق زمین سرگردان است؛ همان دست نظامی و تکنولوژیک برتری که محور مقاومت شکست‌خورده را تا آخرین نفر تارومار کرد و غرور آنها را در نبردی که همه ماسک‌ها را فرو انداخت و تمام خطوط قرمز توهمی را که در طول سال‌ها با اشک پیروان، خون بی‌گناهان و شعارهای ساده‌لوحان ترسیم کرده بودند در هم شکست، به خاک مالید.
و هنگامی که ساعت حقیقت و رویارویی مستقیم فرا رسید، تمام تدارکات غیبی و معجزات ادعایی که مغز اراذل و اوباش شستشوی مغزی داده شده ولی فقیه (یا سفیه) با آن پر شده بود، تبخیر شد. این محور در حال فروپاشی و گریان نتوانست نه به مهدی منتظر تکیه کند — که خود قرن‌هاست در تونل خیالی خود یا در فاضلاب‌ها و زیرزمین‌های تاریک پنهان شده است — و نه ارواح و نمادهای تاریخی که در مناسک لطمه‌زنی، قمه‌زنی و گریه فرا می‌خوانند (مانند علی بن ابی‌طالب، حسین یا فاطمه) به داد آنها رسیدند، و نه تمام آن دار و دسته دیوانگان قریشی که در دکترین صفوی به موجودات افسانه‌ای برتری تبدیل شده بودند که قادرند جهان را اداره کنند و دشمنان را در چشم برهم‌زدنی نابود سازند. آن زرادخانه طولانی و خرافی از دروغ‌ها و شعبده‌بازی‌های مذهبی در برابر واقع‌گرایی بمب‌های سنگرشکن و موشک‌های شناسایی با دقت بالا فروریخت. فاجعه‌بارتر اینکه، بزرگ‌ترین و ویرانگرترین شوک به ساختار این تفکر مذهبی بیمار این بود که تمام دعاها، تضرع‌ها و تهدیدهای الهی آنها با باد رفت؛ حتی خود خدا هم در برابر قدرت تکنولوژیک و نظامی درهم‌کوبنده ایالات متحده و اسرائیل به داد آنها نرسید. برای هر چشم عقلانی و پی‌برده به حقیقتی که از احساسات مذهبی تهی شده باشد، کاملاً روشن و غیرقابل انکار است که آمریکا که خمینی ملعون و پدوفیل در توهمات و تئوری‌های پوچ خود آن را «شیطان بزرگ» می‌نامید، و اسرائیل که آن را «شیطان کوچک» می‌خوانند، در سطح عملی و نظامی ثابت کرده‌اند که به مراتب قدرتمندتر از آن خدای انتزاعی هستند که آخوندها دشمنان خود را با آن تهدید می‌کنند، و بسیار تواناتر در تعیین تکلیف نبردها، تحمیل اراده خود و شکل دادن به تاریخ واقعی هستند.
این شکست طنین‌انداز پروژه ایرانی، ما را به عنوان مدافعان حقوق بشر و عقل‌گرایان دعوت می‌کند تا ساختار فکری و سیاسی را که این باتلاق تروریسم و نفرت را در طول چهار دهه گذشته تولید کرده است، بازسازی (واکاوی) کنیم. رژیم فاسد مراجع از زمان تولد شوم خود در سال ۱۹۷۹، بر پایه ایده‌ای بدخواهانه به نام «صدور انقلاب» (که مشخص شد «انقلاب چهارپایان» است) به خارج بنا شده است. این پروژه ایدئولوژیک فراملی هرگز هدفش گسترش ارزش‌های انسانی، توسعه اقتصادی یا عدالت اجتماعی نبود، بلکه کاملاً برای کاشتن شبه‌نظامیان فرقه‌ای مسلح، به دام انداختن بافت اجتماعی کشورهای همسایه و ایجاد یک پویایی دائمی از نفرت‌های تاریخی و درگیری‌های داخلی خونین طراحی شده بود. این مفهوم صدور انقلاب حیوانی به یک ابزار کشتار جمعی تبدیل شد که عراق، سوریه، لبنان و یمن را تحت تأثیر قرار داد؛ جایی که مراجع مدارس و بیمارستان‌ها را با مراکز عزاداری، شبکه‌های صیغه، انبارهای اسلحه و باندهای کاپتاگون جایگزین کردند و پایتخت‌های تاریخی و شکوفا را به ویرانه‌ها و آوارهای نالان زیر بار جهل و فقر تبدیل ساختند که توسط گروه‌های وابسته به رهبر سفیه تهران اداره می‌شوند.
به عنوان ناظران دقیق صحنه داخلی ایران، قتل‌عام‌های هولناکی که توسط نیروهای امنیتی و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در طول این سال صادر شده است، از تمامی خطوط قرمز جنایات علیه بشریت عبور می‌کند. این رژیم فاشیستی که رسانه‌هایش بر مظلومیت‌های تاریخی (که بیشتر آنها افسانه‌ای هستند) گریه می‌کنند، خونین‌ترین سرکوب‌ها را علیه مردم بی‌دفاع خود اعمال کرده است که به خیابان‌ها آمدند و خواستار زندگی، آزادی، کرامت و پایان دادن به حکومت این روحانیت فاسد شدند. مردم ایران در این سال، به ویژه در جریان قیام خونین ژانویه ۲۰۲۶، بهای آرزوی خود برای رهایی از بردگی مذهبی را پرداختند و در خیابان‌ها با گلوله‌های بسیج و وحشی‌گری پاسداران روبرو شدند. برآوردهای مستقل حقوق بشری کشته شدن ده‌ها هزار قربانی و مفقودالاثر را تأیید می‌کند که بسیاری از آنها در گورهای دسته‌جمعی مخفی بدون اطلاع خانواده‌هایشان دفن شده‌اند، بماند که قوه قضائیه ایران به یک سلاخ‌خانه انسانی تبدیل شده است که احکام اعدام دسته‌جمعی را علیه فعالان و جوانان تحت اتهامات واهی و پوچ مانند «افساد فی الارض» و «محاربه با خدا و رسولش» صادر می‌کند — اتهامات مبهمی که خلاصه آن یعنی مخالفت با دیکتاتور پیر مدفون و سیستم عمامه‌های فاسد.
اوج طنز در اینجاست رژیمی که اینچنین سادیسم و توحش افراطی را علیه شهروندان خود به کار می‌گیرد، امروز در وضعیتی از وحشت و بزدلی وجودی در برابر قدرت‌های خارجی منطقه‌ای و بین‌المللی زندگی می‌کند. این واقعیت که سفیه کوچک‌تر در سوراخ زیرزمینی خود پنهان شده است، وفادارانه فلسفه این محور را منعکس می‌کند: شیر در برابر مردم خود، در برابر غیرنظامیان بی‌دفاع و زنانی که حجاب اجباری را رد می‌کنند، اما موش‌های وحشت‌زده در برابر پهپادها و موشک‌های هوشمند ایالات متحده و اسرائیل. این دوگانگی بین توحش داخلی و بزدلی خارجی، ویژگی برجسته تمام رژیم‌های فاشیستی مبتنی بر ایدئولوژی‌های مذهبی است؛ آنها مشروعیت خود را از ترور داخلی و ساختن دشمنان فرضی در خارج کسب می‌کنند و هنگامی که با دشمن واقعی که دارنده قدرت، علم و تکنولوژی است روبرو می‌شوند، به سمت تونل‌ها و سیستم‌های فاضلاب فرار می‌کنند و پیروان شستشوی مغزی داده شده خود را رها می‌کنند تا به تنهایی با مرگ و نابودی روبرو شوند.
از دیدگاه فلسفی و عقلانی، فروپاشی تماشایی محور مقاومت، نشان‌دهنده خودکشی متافیزیک مذهبی در برابر علم و واقعیت مادی است. برای دهه‌ها، مراجع و شبه‌نظامیان آنها ذهن جوانان را با وعده‌های غیبی و پیروزی الهی اجتناب‌ناپذیر پر می‌کردند و آنها را متقاعد می‌ساختند که خطوط مستقیمی با آسمان دارند و امامان و فرشتگان در جبهه‌ها در کنار آنها خواهند جنگید. اما واقعیت روی زمین، دروغ بودن این پوچی‌های فرقه‌ای را به شیوه‌ای رسواکننده و شرم‌آور آشکار کرد؛ بمب‌های خوشه‌ای و موشک‌های موج‌دار هدایت‌شونده با ماهواره‌ها هیچ احترامی برای قداست پوشالی عمامه‌های آنها قائل نشدند و هیچ روح غیبی برای نجات حسن نصرالله، سنوار یا خامنئي ظاهر نشد. این تضاد آشکار بین وعده‌های الهی و نتایج فاجعه‌بار روی زمین، ضربه مهلکی به تفکر مذهبی فرقه‌ای در منطقه وارد کرد و نسل‌های جدید را به این درک رساند که خرافات نه ارتش می‌سازد و نه از میهن محافظت می‌کند، و قدرت مادی، علمی و تکنولوژیک تنها داور درگیری‌های انسانی باقی می‌ماند.
توهمات و تئوری‌های پوچ پایه‌گذاری شده توسط خمینی، آن دیوانه پدوفیل که در کتاب‌های فقهی خود پست‌ترین رفتارها را علیه کودکان و انسانیت مشروعیت بخشید، امروز تبخیر شده و به خاکستر تبدیل می‌شود. خمینی دولت خود را بر پایه نفرت از غرب، پیشرفت و مدرنیته بنا کرد و آمریکا را شیطان بزرگ نامید، اما این شیطان بزرگ و متحدش برتری واقعی، علمی و نظامی خود را با پاک کردن این موجودیت کلریکال عقب‌مانده ثابت کرده‌اند که جاه‌طلبی‌اش بازگرداندن منطقه به دوران تاریکی، جهالت و قرون وسطی بود. پیروزی قدرت تکنولوژیک آمریکا و اسرائیل بر ارتش‌های مراجع و شبه‌نظامیان غیبی آنها به طور تغییرناپذیری نشان می‌دهد که مسیر تاریخ توسط ذهن دانشمندان، تکامل آزمایشگاه‌ها و صنایع پیشرفته شکل می‌گیرد، نه با دعای شیادان بر روی منابر و نه با تضرع ترسوها در زیرزمین‌ها.
در حالی که رژیم آماده می‌شود تا لاشه موش پیر مراجع را از یخچال نگهداری خارج کند تا یک مسخره‌بازی جنازه‌ای نهایی و دوره‌ای بین شهرها و زیارتگاه‌ها راه بیندازد تا احساسات توده‌ها را برانگیزد، حقیقت تاریخی و عدالت مانند خورشید در اوج آسمان درخشان باقی می‌ماند. افسانه‌ها ناتوان از محافظت از مستبدان در برابر سقوط حتمی و محو شدن هستند، و روحانیت مذهبی نمی‌تواند خون قربانیان و ناله‌های مادران داغدار را که این میراث خونین و تاریک را تعقیب می‌کنند، بشوید. وجدان انسانی و عقل‌گرای مستقل، امروز در کنار مردم آسیب‌دیده ایران، رهایی از یکی از ظالم‌ترین نمادهای استبداد، جهل و تاریک‌اندیشی در تاریخ معاصر را جشن می‌گیرد. پایان سفیه علی خامنه‌ای و ناپدید شدن یا مرگ سفیه کوچک‌تر «خامنه‌ای مخفی‌شده»، نشان‌دهنده آغاز واقعی عصر جدیدی است که در آن مردمان منطقه از کابوس صدور انقلاب چهارپایان رها می‌شوند و صک‌های غفران (امان‌نامه‌ها) و اوهام سرداب تاریک در برابر انوار حقیقت، آزادی و عقلانیت انسانی که نیرنگ‌های شیادان و افسانه‌های آسمانی نمی‌توانند آن را شکست دهند، در هم می‌شکنند.





.

The Corpse of the Rat Khamenei in the Freezer and the Fissures of the Dilapidated Basement (article)

.


.
The Corpse of the Rat Khamenei in the Freezer and the Fissures of the Dilapidated Basement





As the so-called funeral ceremonies scheduled for this week of July 2026 (from July 4 to 9) draw near, the curtain falls, both practically and theoretically, on one of the most heinous, dictatorial, and theocratic eras in modern history. For four whole months, the carcass of the dead rat of the mullahs has languished in storage freezers, presenting a surreal spectacle that perfectly encapsulates the sheer magnitude of the comprehensive logistical, security, and political impotence shaking an entity that has long attempted to mask its structural fragility behind an arsenal of metaphysical myths, hollow propaganda, violence, and terrorism. This prolonged and humiliating delay, which stands in stark contradiction to even the most basic jurisprudential rules boasted about by the Shia clergy, reflects a state of existential terror and unprecedented security confusion gripping this collapsing regime. These four months were consumed in desperate and futile attempts to patch the deep fractures in the crumbling wall of power, to absorb the immense popular anger that ignited the streets of insurgent Iranian cities, and to guarantee a blind, hereditary transition of power over the corpses of thousands of innocent victims.
However, what is equally laughable and a cause for rational schadenfreude is that the fate of the presumed heir himself, the lesser fool Mojtaba Khamenei, has become shrouded in severe mystery and absolute opacity, opening the door wide to all plausible conjectures. The Iranian street and international observers are today seriously wondering: Did this pretender actually perish in one of the strategic strikes, with the regime concealing his death out of fear of a total collapse and morale plummeting below zero? Or is he suffering from severe, deeply disfiguring wounds that would make his appearance before cameras an official declaration of a moral defeat from which there is no resurrection? What is clear and certain is that if this lesser fool is still breathing, he is hiding like a cowardly rat in one of the deep, secret tunnels underground, embodying the deeply ingrained habit and established tradition of the rodents of the so-called failed "Axis of Resistance." This is an axis whose leaders excelled at delivering fiery speeches from behind screens while spending their lives like frightened rodents in total darkness. Hence, it becomes highly logical and realistic for the masses and human rights platforms to dub him "Khamenei the Hidden" instead of Mojtaba Khamenei, as it is the name that most accurately expresses his current reality as a rat fleeing the light and the hand of human justice that hounds him.
This humiliating hiding in the trenches of fear reminds us of the lineage of symbolic rats of this defeated axis, from Mohammad Sinwar and his likeness in the trenches of a devastated Gaza, to Hassan Nasrallah and his peers who spent decades in the basements of the southern suburb before being crushed by tons of explosives. They all share the same ideology and the same cowardice; they boast of martyrdom and sacralize death for others, while competing in digging deep shelters to protect their own skins and their filthy turbans. This "Khamenei the Hidden" has appeared in his true, fragile light, wandering aimlessly beneath the earth out of fear of Israel's long and lethal hand—that supreme military and technological hand that liquidated the failed axis of resistance to the last man, and wiped the floor with their pride in a battle that dropped all masks and shattered all the illusory red lines they had drawn over the years with the tears of followers, the blood of innocents, and the chants of the gullible.
And when the hour of truth and direct confrontation arrived, all the metaphysical supplies and alleged miracles with which the brains of the brainwashed thugs of the Supreme Guide were stuffed evaporated. This collapsing and weeping axis could not rely on the awaited Mahdi—who is himself hiding in his own imaginary tunnel or in the sewers and dark basements for centuries—nor were they rescued by the spirits and historical symbols they summon in rituals of lamentation, chest-beating, and weeping, whether Ali Ibn Abi Talib, Hussein, or Fatima, nor all that clique of Quraishi lunatics who were transformed in the Safavid doctrine into supreme mythological creatures capable of running the universe and destroying enemies in the blink of an eye. That long, superstitious arsenal of lies and religious charlatanism collapsed before the realism of bunker-busting bombs and high-precision reconnaissance missiles. More devastatingly, the greatest and most destructive shock to the structure of this diseased clérical thought was that all their prayers, supplications, and divine threats went with the wind; even God Himself did not avail them in the face of the overwhelming technological and military power of the United States and Israel. It is clear and undeniable to any rational eye stripped of religious sentiment that America, which the pedophile lunatic Khomeiny long called the "Grand Satan" in his hallucinations and absurd theories, and Israel, which they call the "Lesser Satan," have proven on a practical and military level that they are far more powerful than that abstract deity with whom the mullahs threaten their adversaries, and far more capable of settling battles, imposing their will, and shaping actual history.
This resounding defeat of the Iranian project invites us, as human rights advocates and rationalists, to deconstruct the intellectual and political structure that produced this quagmire of terrorism and hatred over the past four decades. The corrup regime of the mullahs has been established, since its sinister birth in 1979, on a pernicious idea dubbed the "exportation of the revolution" (which turned out to be a "revolution of cattle") abroad. This transnational ideological project was never aimed at spreading human values, economic development, or social justice, but was entirely designed to plant armed sectarian militias, trap the social fabric of neighboring countries, and generate a perpetual momentum of historical hatreds and bloody civil conflicts. This concept of exporting the bestial revolution mutated into a tool of mass destruction affecting Iraq, Syria, Lebanon, and Yemen, where the mullahs replaced schools and hospitals with centers of lamentation, temporary marriage networks, weapons depots, and Captagon gangs, turning historically prosperous capitals into ruins and debris groaning under the weight of ignorance and poverty, managed by factions beholden to Tehran's foolish guide.
As close observers of the internal Iranian scene, the horrifying massacres perpetrated by security forces and the Islamic Revolutionary Guard Corps throughout this year surpass all red lines of crimes against humanity. This fascist regime, whose media weeps over historical victimizations (most of which are legendary), has exercised the bloodiest repression against its own defenseless people, who took to the streets demanding life, liberty, dignity, and an end to the rule of this corrupt clergy. The Iranian people paid this year, particularly during the bloody insurrection of January 2026, the price of their aspiration to free themselves from religious slavery, facing the bullets of the Basij and the brutality of the Revolutionary Guards in the streets. Independent human rights estimates confirm the fall of tens of thousands of victims and missing persons, many of whom were buried in secret mass graves without the knowledge of their families, not to mention the transformation of the Iranian judiciary into a human slaughterhouse issuing collective death sentences against activists and youth under futile and absurd charges such as "corruption on earth" and "war against God and His prophet"—vague accusations that mean, in short, opposition to the buried old dictator and the system of corrupt turbans.
The supreme irony lies in the fact that this regime, which deploys extreme sadism and savagery against its citizens, lives today in a state of terror and existential cowardice before regional and international external powers. The fact that the lesser fool is hiding in his underground hole faithfully reflects the philosophy of this axis: fierce against their own peoples, before unarmed civilians and women who reject the compulsory hijab, but terrified rats before the drones and smart missiles of the United States and Israel. This duality between internal savagery and external cowardice is the salient trait of all fascist regimes based on religious ideologies; they draw their legitimacy from domestic terror and the fabrication of imaginary enemies abroad, and when they face the real enemy who possesses strength, science, and technology, they flee toward tunnels and sewage systems, abandoning their brainwashed followers to face death and destruction alone.
From a philosophical and rational point of view, the spectacular collapse of the Axis of Resistance represents the suicide of religious metaphysics before science and material reality. For decades, the mullahs and their militias fed the minds of the youth with esoteric promises and an inevitable divine victory, persuading them that they had direct lines to heaven, and that imams and angels would fight alongside them on the fronts. However, the reality on the ground exposed the falsehood of these sectarian absurdities in a flagrant and shameful manner; cluster bombs and shockwave missiles guided by satellites paid no respect to the frelated sanctity of their turbans, and no mystical spirit manifested to save Hassan Nasrallah, Sinwar, or Khamenei. This striking contrast between divine promises and catastrophic results on the ground dealt a fatal blow to sectarian religious thought in the region, making new generations realize that superstitions do not build armies or protect homelands, and that material, scientific, and technological power remains the sole arbiter of human conflicts.
The hallucinations and absurd theories established by Khomeiny, that pedophile lunatic who legitimized in his jurisprudential books the most abject practices against childhood and humanity, are evaporating today into ashes. Khomeiny built his state on the hatred of the West, progress, and modernity, calling America the Grand Satan, but this Grand Satan and its ally have proven their factual, scientific, and military superiority by sweeping away this retrograde clerical entity that aimed to return the region to the dark ages, ignorance, and the Middle Ages. The victory of the technological power of America and Israel over the armies of the mullahs and their mystical militias demonstrates irrefutably that the course of history is forged by the minds of scientists, the evolution of laboratories, and advanced industries, and not by the incantations of impostors on pulpits nor by the supplications of the fearful in basements.
While the regime prepares to extract the carcass of the old rat of the mullahs from the storage freezer to orchestrate an ultimate, itinerant funeral masquerade between cities and shrines to revive the passions of the plebeians, the historical truth and justice remain as bright as the sun at its zenith. Legends are powerless to protect tyrants against the inevitable fall and erasure, and the religious clergy cannot wash away the blood of the victims nor the groans of grieving mothers chasing this bloody and dark legacy. The independent human and rationalist conscience celebrates today, alongside the bruised Iranian people, the deliverance from one of the most ferocious symbols of absolutism, ignorance, and obscurantism in contemporary history. The end of the fool Ali Khamenei and the disappearance or death of the lesser fool "Khamenei the Hidden" mark the true beginning of a new era where the peoples of the region rid themselves of the nightmare of exporting the cattle revolution, and where the indulgences and chimera of the dark basement shatter before the lights of truth, freedom, and human rationality, which the trickery of charlatans and celestial fables cannot defeat.






.

Le cadavre du rat Khamenei au congélateur et les fissures du sous-sol délabré (article)

.


.
Le cadavre du rat Khamenei au congélateur et les fissures du sous-sol délabré




À l’approche des prétendues funérailles prévues pour cette semaine du mois de juillet 2026 (du 4 au 9 juillet), le rideau tombe, tant sur le plan pratique que théorique, sur l’une des époques dictatoriales et théocratiques les plus ignobles de l’histoire moderne. Quatre mois entiers durant lesquels le cadavre du rat crevé des mollahs a séjourné dans les chambres froides, offrant un spectacle surréaliste qui résume à lui seul l’ampleur d’une impuissance logistique, sécuritaire et politique globale. Ce dysfonctionnement profond secoue une entité qui a si longtemps tenté de masquer sa fragilité structurelle derrière un arsenal de mythes métaphysiques, de propagande creuse, de violence et de terrorisme. Ce retard prolongé et humiliant, en contradiction flagrante avec les règles jurisprudentielles les plus élémentaires dont se gargarise le clergé chiite, trahit un état de terreur existentielle et une confusion sécuritaire sans précédent au sein de ce régime moribond. Ces quatre mois ont été consumés en tentatives désespérées pour colmater les brèches profondes d’un pouvoir chancelant, pour absorber la colère populaire immense qui a embrasé les rues des villes iraniennes insurgées, et pour garantir une succession dynastique aveugle sur les cadavres de milliers de victimes innocentes.
Cependant, ce qui s’avère tout aussi risible que propice à un cynisme rationnel, c’est que le sort de l’héritier présomptif lui-même, le sous-imbécile Mojtaba Khamenei, est désormais enveloppé d’un mystère si épais et d’une opacité telle qu’elle ouvre la voie à toutes les conjectures logiques. La rue iranienne et les observateurs internationaux se demandent aujourd'hui sérieusement : ce prétendant a-t-il réellement péri lors d'une des frappes stratégiques, le régime dissimulant son trépas par crainte d’un effondrement total et d'un moral en berne, tombé sous le zéro ? Ou est-il atteint de blessures si graves et si défigurantes que son apparition devant les caméras scellerait officiellement une défaite morale sans retour ? Ce qui est clair et indéniable, c’est que si ce sous-imbécile respire encore, il se terre comme un rat lâche dans l’un des tunnels secrets les plus profonds de la terre, perpétuant ainsi la coutume ancrée et la tradition immuable des rongeurs de ce qu’on appelle le piteux « Axe de la Résistance ». Un axe dont les leaders ont excellé à proférer des discours héroïques derrière des écrans, tout en passant leur vie comme des rongeurs effrayés dans l’obscurité totale. Dès lors, il devient tout à fait logique et réaliste que les masses et les plateformes de défense des droits de l'homme le rebaptisent « Khamenei le Planqué » au lieu de Mojtaba Khamenei, ce nom traduisant parfaitement sa réalité actuelle de rat fuyant la lumière et la main de la justice humaine qui le traque.
Cette fuite humiliante dans les tranchées de la peur rappelle la lignée des rats emblématiques de cet axe vaincu, de Mohammad Sinwar et ses semblables dans les tunnels d'une Gaza dévastée, jusqu'à Hassan Nasrallah et ses pareils qui ont passé des décennies dans les sous-sols de la banlieue sud avant d'être pulvérisés par des tonnes d'explosifs. Tous partagent la même idéologie et la même lâcheté : ils glorifient le martyre et sacralisent la mort pour les autres, tout en rivalisant d'ingéniosité pour creuser des abris profonds afin de sauver leur peau et leurs turbans immondes. Ce Khamenei le Planqué est apparu sous son vrai jour, fragile, errant sous terre par crainte de la main longue et meurtrière d'Israël, cette main militaire et technologique supérieure qui a liquidé l'axe de la résistance déchu jusqu'au dernier, et a balayé leur orgueil dans une bataille qui a fait tomber tous les masques et brisé toutes les lignes rouges illusoires qu'ils avaient tracées au fil des ans avec les larmes de leurs partisans, le sang des innocents et les slogans des crédules.
Et quand sonna l'heure de la vérité et de la confrontation directe, toutes les aides métaphysiques et les miracles prétendus dont on avait gavé le cerveau des partisans fanatisés du Guide Suprême se sont évaporés. Cet axe gémissant et en déroute n'a pu compter ni sur le Mahdi attendu — lui-même embourbé dans son propre tunnel imaginaire ou dans les égouts et les sous-sols obscurs depuis des siècles —, ni sur le secours des esprits et des symboles historiques invoqués lors des rituels de lamentations et d'autoflagellation, qu'il s'agisse d'Ali Ibn Abi Talib, de Hussein ou de Fatima, ni sur toute cette clique d'aliénés qoraychites transformés par le dogme safavide en créatures mythologiques suprêmes capables de régir l'univers et d'anéantir les ennemis en un clin d'œil. Tout cet arsenal légendaire de mensonges et de charlatanisme religieux s'est effondré face au réalisme des bombes anti-bunkers et des missiles de reconnaissance de haute précision. Plus marquant encore, le choc le plus dévastateur pour la structure de cette pensée cléricale malade réside dans le fait que toutes leurs prières, leurs supplications et leurs menaces divines sont restées lettre morte ; même Dieu ne leur a été d'aucun secours face à la puissance technologique et militaire écrasante des États-Unis et d'Israël. Il est évident, pour tout œil rationnel dépourvu de ferveur religieuse, que l'Amérique, que l'aliéné pédophile Khomeiny qualifiait de « Grand Satan » dans ses hallucinations, et Israël, qu'ils nomment « Petit Satan », ont prouvé sur le terrain pratique et militaire qu'ils sont bien plus puissants que cette divinité abstraite avec laquelle les mollahs menacent leurs adversaires, et bien plus capables de trancher les batailles, d'imposer leur volonté et de façonner l'histoire réelle.
Cette défaite retentissante du projet iranien nous invite, en tant que défenseurs des droits et rationalistes, à déconstruire la structure intellectuelle et politique qui a engendré ce bourbier de terrorisme et de haine au cours des quatre dernières décennies. Le régime corrompu des mollahs s'est établi, dès sa naissance funeste en 1979, sur une idée pernicieuse baptisée « exportation de la révolution » (qui s'est avérée être une « révolution de bétail ») vers l'extérieur. Ce projet idéologique transnational n'a jamais visé à propager des valeurs humaines, un développement économique ou une justice sociale, mais a été entièrement conçu pour implanter des milices sectaires armées, piéger le tissu social des pays voisins et générer une dynamique perpétuelle de haines historiques et de conflits civils sanglants. Ce concept d'exportation de la révolution bestiale s'est mué en un outil de destruction massive touchant l'Irak, la Syrie, le Liban et le Yémen, où les mollahs ont remplacé les écoles et les hôpitaux par des centres de lamentation, des réseaux de mariages temporaires, des dépôts d'armes et des gangs de Captagon, transformant des capitales historiquement prospères en ruines et en décombres gémissant sous le poids de l'ignorance et de la pauvreté, gérées par des factions inféodées au stupide guide de Téhéran.
En tant qu'observateurs attentifs de la scène interne iranienne, les massacres effroyables perpétrés par les forces de sécurité et le Corps des Gardiens de la révolution tout au long de cette année dépassent toutes les lignes rouges des crimes contre l'humanité. Ce régime fasciste, dont les médias pleurent sur des victimisations historiques (pour la plupart légendaires), a exercé la répression la plus sanglante contre son propre peuple sans défense, sorti pour réclamer la vie, la liberté, la dignité et la fin du règne de ce clergé corrompu. Le peuple iranien a payé cette année, particulièrement lors de la sanglante insurrection de janvier 2026, le prix de son aspiration à s'affranchir de l'esclavage religieux, faisant face aux balles du Bassidj et à la brutalité des Gardiens de la révolution dans les rues. Les estimations indépendantes des droits de l'homme confirment la chute de dizaines de milliers de victimes et de disparus, dont beaucoup ont été ensevelis dans des fosses communes secrètes à l'insu de leurs proches, sans compter la transformation de la justice iranienne en un abattoir humain émettant des condamnations à mort collectives contre des militants et des jeunes sous des chefs d'inculpation futiles et absurdes tels que la « corruption sur terre » et la « guerre contre Dieu et son prophète », des accusations vagues qui signifient en somme l'opposition au vieux dictateur enterré et au système des turbans corrompus.
L'ironie suprême réside dans le fait que ce régime, qui déploie un sadisme et une barbarie extrêmes contre ses citoyens, vit aujourd'hui dans un état de terreur et de lâcheté existentielle face aux puissances extérieures régionales et internationales. Le fait que le sous-imbécile se terre dans son trou souterrain reflète fidèlement la philosophie de cet axe : féroces face à leurs peuples, devant des civils désarmés et des femmes qui rejettent le voile obligatoire, mais rats terrorisés devant les drones et les missiles intelligents des États-Unis et d'Israël. Cette dualité entre la sauvagerie interne et la couardise externe est le trait saillant de tous les régimes fascistes fondés sur des idéologies religieuses ; ils puisent leur légitimité dans la terreur intérieure et la fabrication d'ennemis imaginaires à l'extérieur, et lorsqu'ils affrontent l'ennemi réel détenteur de la force, de la science et de la technologie, ils s'enfuient vers les tunnels et les réseaux d'égouts, abandonnant leurs partisans fanatisés face à la mort et à la destruction.
D'un point de vue philosophique et rationnel, l'effondrement spectaculaire de l'Axe de la Résistance représente le suicide de la métaphysique religieuse face à la science et à la réalité matérielle. Pendant des décennies, les mollahs et leurs milices ont abreuvé l'esprit des jeunes de promesses ésotériques et d'une victoire divine inéluctable, les persuadant qu'ils disposaient de lignes directes avec le ciel, et que les imams et les anges combattraient à leurs côtés sur les fronts. Or, la réalité du terrain a dévoilé la fausseté de ces inepties sectaires de manière flagrante et honteuse ; les bombes à sous-munitions et les missiles à pénétration guidés par satellites n'ont guère respecté la sainteté frelatée de leurs turbans, et aucun esprit mystique ne s'est manifesté pour sauver Hassan Nasrallah, Sinwar ou Khamenei. Ce contraste saisissant entre les promesses divines et les résultats catastrophiques sur le terrain a porté un coup fatal à la pensée religieuse sectaire dans la région, faisant prendre conscience aux nouvelles générations que les superstitions ne bâtissent pas d'armées, ne protègent pas de patries, et que la puissance matérielle, scientifique et technologique demeure l'unique arbitre des conflits humains.
Les hallucinations et les théories absurdes instaurées par Khomeiny, cet aliéné pédophile qui a légitimé dans ses ouvrages jurisprudentiels les pratiques les plus abjectes contre l'enfance et l'humanité, s'évaporent aujourd'hui pour se muer en cendres. Khomeiny a bâti son État sur la haine de l'Occident, du progrès et de la modernité, qualifiant l'Amérique de Grand Satan, mais ce Grand Satan et son allié ont prouvé leur supériorité factuelle, scientifique et militaire en balayant cette entité cléricale rétrograde qui ambitionnait de ramener la région aux âges sombres, à l'ignorance et au Moyen Âge. La victoire de la puissance technologique de l'Amérique et d'Israël sur les armées des mollahs et leurs milices mystiques démontre de façon irréfutable que le cours de l'histoire est forgé par l'esprit des scientifiques, l'évolution des laboratoires et les industries de pointe, et non par les incantations des imposteurs sur les chaires ni par les supplications des peureux dans les sous-sols.
Tandis que le régime s'apprête à extraire le cadavre du vieux rat des mollahs de la chambre froide pour orchestrer une ultime mascarade funéraire itinérante entre les villes et les sanctuaires afin de raviver les passions de la plèbe, la vérité historique et le droit demeurent éclatants comme le soleil au zénith. Les légendes sont impuissantes à prémunir les tyrans contre l'inévitable chute et l'effacement, et le clergé religieux ne saurait laver le sang des victimes ni les gémissements des mères éplorées qui poursuivent cet héritage sanglant et ténébreux. La conscience humaine et rationaliste indépendante célèbre aujourd'hui, aux côtés du peuple iranien meurtri, la délivrance de l'un des symboles les plus féroces de l'absolutisme, de l'ignorance et de l'obscurantisme de l'histoire contemporaine. La fin de l'imbécile Ali Khamenei et la disparition ou le trépas du sous-imbécile « Khamenei le Planqué » marquent le véritable avènement d'une ère nouvelle où les peuples de la région s'affranchissent du cauchemar de l'exportation de la révolution de bétail, et où les indulgences et les chimères du sous-sol ténébreux se brisent devant les lumières de la vérité, de la liberté et de la rationalité humaine, que les supercheries des charlatans et les fables célestes ne sauraient vaincre.






.

جيفة الجرذ الخامنئي في الثلاجة وثقوب السرداب المتهالك (مقال)

.


.
جيفة الجرذ الخامنئي في الثلاجة وثقوب السرداب المتهالك




مع اقتراب ما يسمى مراسم الدفن المقررة في هذا الأسبوع من شهر جويلية 2026 (من 4 إلى 9 جويلية)، يسدل الستار عملياً ونظرياً على واحدة من أبشع الحقب الديكتاتورية الثيوقراطية في العصر الحديث. أربعة أشهر كاملة قضتها جثة جرذ الملالي النّافق في ثلاجات التخزين، في مشهد سريالي يختزل بوضوح تام حجم العجز اللوجستي والأمني والسياسي الشامل الذي يعصف بكيان طالما حاول التغطية على هشاشته البنيوية بترسانة من الأساطير الغيبية والبروباغندا الجوفاء وبالعنف والإرهاب. إن هذا التأخير الطويل والمهين، الذي يتناقض بشكل صارخ حتى مع أبسط القواعد الفقهية التي يتبجح بها الكهنوت الشيعي، يعكس حالة الرعب الوجودي والارتباك الأمني غير المسبوق الذي يعيشه هذا النظام المتهاوي. لقد استُهلكت هذه الأشهر الأربعة في محاولات بائسة ويائسة لترميم الشروخ العميقة في جدار السلطة المتصدع، وفي محاولة امتصاص الغضب الشعبي العارم الذي تفجّر في شوارع المدن الإيرانية المنتفضة، وضمان انتقال توريثي أعمى للسلطة فوق جثث الآلاف من الضحايا الأبرياء.
لكن المثير للسخرية والشماتة العقلانية في آن واحد، هو أن مصير الوريث المفترض نفسه، السفيه الأصغر مجتبى خامنئي، بات يكتنفه الغموض الشديد والضبابية المطلقة التي تفتح الباب على مصراعيه أمام كل الاحتمالات المقنعة. فالشارع الإيراني والمراقبون الدوليون يتساءلون اليوم بجدية هل مات هذا المدّعي فعلاً في إحدى الضربات الإستراتيجية ويتستر النظام على نفوقه خوفاً من الانهيار التام والمعنويات المنحدرة تحت الصفر؟ أم أنه مصاب بجروح بالغة وشديدة التشويه تجعل ظهوره أمام الكاميرات إعلاناً رسمياً لهزيمة معنوية لا قيامة بعدها؟ الواضح والأكيد أنه إن كان هذا السفيه الأصغر ما زال يتنفس، فهو مختبئ كالجرذ الذليل في أحد الأنفاق السريّة العميقة تحت الأرض، مجسداً العادة المتأصلة والتقليد الراسخ لجرذان ما يسمى محور المقاومة الفاشل. هذا المحور الذي برع قادته في إطلاق الخطابات العنتريّة من وراء الشاشات، بينما يقضون حيواتهم كالقوارض الخائفة في الظلام الدامس. ومن هنا يصبح من المنطقي والواقعي جداً أن تطلق عليه الجماهير والمنصات الحقوقية اسم "مختبئ خامنئي" بدلاً من مجتبى خامنئي، فهو الاسم الأكثر تعبيراً عن واقعه الحالي كفأر هارب من النور ومن يد العدالة الإنسانية التي تلاحقه.
إن هذا الاختباء المهين في خنادق الخوف يذكرنا بسلسلة الجرذان الرمزية لهذا المحور المهزوم، من محمد السنوار وأمثاله في خنادق غزة المدمرة، إلى حسن نصر الله وأمثاله الذين قضوا عقوداً في أقبية الضاحية الجنوبية قبل أن تسحقهم أطنان المتفجرات. كلهم يشاركون في الأيديولوجيا نفسها وفي الجبن ذاته، يتبجحون بالشهادة ويقدسون الموت لغيرهم، بينما يتنافسون في حفر الملاجئ العميقة لحماية جلودهم وعمائمهم النّجسة. لقد ظهر هذا المختبئ خامنئي على حقيقته الهشة، هائماً على وجهه في باطن الأرض خوفاً من اليد الإسرائيلية الطويلة والقاتلة، تلك اليد العسكرية والتكنولوجية الفائقة التي صفّت محور المقاومة الفاشل عن بكرة أبيه، ومسحت بلحاهم وشواربهم الأرض في معركة أسقطت كل الأقنعة وكسرت كل الخطوط الحمراء الوهمية التي رسموها عبر السنين بدموع الأتباع ودماء الأبرياء وهتافات المغفلين.
وعندما حانت ساعة الحقيقة والمواجهة الحية، تبخرت كل الإمدادات الغيبية والمعجزات المزعومة التي حُشيت بها أدمغة المغيبين من شبّيحة الولي الفقيه أو السّفيه. فلم ينفع هذا المحور المتهاوي والباكي لا المهدي المنتظر المختبئ هو نفسه في نفقه الخيالي أو في مجاري الصرف الصحي والسراديب المظلمة منذ قرون، ولا نجدتهم الأرواح والرموز التاريخية التي يستدعونها في طقوس اللطم والتطبير والبكاء، من علي بن أبي طالب أو الحسين أو فاطمة، ولا كل تلك الشلة من المعاتيه القرشيين الذين تحولوا في العقيدة الصفوية إلى كائنات أسطورية خارقة قادرة على تسيير الكون وتدمير الأعداء بلمحة عين. لقد سقطت تلك الترسانة الخرافية الطويلة من الأكاذيب وسفاهات الدجل الديني أمام واقعية القنابل الخارقة للتحصينات والمخابئ وصواريخ الرصد الدقيق. بل إن الصدمة الأكبر والأكثر تدميراً لبنية هذا الفكر الكهنوتي المريض تمثلت في أن كل صلواتهم وتضرعاتهم وتهديداتهم الإلهية ذهبت أدراج الرياح؛ ولم ينفعهم حتى الله نفسه في مواجهة القوة التكنولوجية والعسكرية الساحقة لأمريكا وإسرائيل. والواضح الذي لا غبار عليه للعين العقلانية المجردة من العواطف الدينية، أن أمريكا التي طالما سمّاها المعتوه البيدوفيل الخميني بـ "الشيطان الأكبر" في هلوساته ونظرياته العبثية، وإسرائيل التي يطلقون عليها "الشيطان الأصغر"، أثبتتا على أرض الواقع العملي والعسكري أنهما أقوى بكثير من ذلك الإله الغيبي الذي يهدد به الملالي خصومهم، وأكثر قدرة على حسم المعارك وفرض الإرادة وتشكيل التاريخ الفعلي.
إن هذه الهزيمة المدوية للمشروع الإيراني تدعونا كحقوقيين وعقلانيين إلى تفكيك البنية الفكرية والسياسية التي أنتجت هذا المستنقع من الإرهاب والكراهية طوال العقود الأربعة الماضية. لقد قام نظام الملالي الفاسد منذ لحظة ولادته المشؤومة عام ألف وتسعمائة وتسعة وسبعين على فكرة خبيثة سماها تصدير الثورة (والتي إتضح أنها "ثورة بهائم") للخارج. هذا المشروع الإيديولوجي العابر للحدود لم يكن يهدف يوماً إلى نشر قيم إنسانية أو تنمية اقتصادية أو عدالة اجتماعية، بل كان مخصصاً بالكامل لزراعة الميليشيات الطائفية المسلحة، وتفخيخ النسيج المجتمعي للدول المجاورة، وتوليد طاقة مستدامة من الأحقاد التاريخية والنزاعات الأهلية الدموية. لقد تحول مفهوم تصدير هذه الثورة البهيمية إلى أداة تدمير شاملة طالت العراق وسوريا ولبنان واليمن، حيث استبدل الملالي المدارس والمستشفيات بمراكز اللطم وجمعيّات المتعة ومخازن السلاح وعصابات الكبتاغون، وحولوا العواصم المزدهرة تاريخياً إلى ركام وأطلال تعيش تحت وطأة الجهل والفقر وتديرها عصابات تابعة لمرشد طهران السفيه.
وكحقوقيين يراقبون عن كثب المشهد الداخلي لإيران، فإن المجازر المرعبة التي ارتكبتها قوات الأمن والحرس الثوري طوال هذا العام تتجاوز كل الخطوط الحمراء للجرائم ضد الإنسانية. إن النظام الفاشي الذي يتباكى إعلامه على المظلوميات التاريخية (وهي في معظمها مظلوميات خرافية) مارس أبشع أنواع القمع والدموية ضد شعبه الأعزل الذي خرج يطالب بالحياة والحرية والكرامة والتخلص من حكم الكهنوت الفاسد. لقد دفع الشعب الإيراني هذا العام، ولا سيما في انتفاضة شهر جانفي 2026 الدامية، ثمن رغبته في الانعتاق من العبودية الدينية، فواجه رصاص الباسيج وسحْل الحرس الثوري في الشوارع. التقديرات الحقوقية المستقلة تؤكد سقوط عشرات الآلاف من الضحايا والمفقودين الذين دُفن الكثير منهم في مقابر جماعية سرية دون علم عائلاتهم، فضلاً عن تحويل القضاء الإيراني إلى مسلخ بشري يصدر أحكام الإعدام بالجملة ضد الناشطين والشباب بتهم واهية وسخيفة مثل الإفساد في الأرض ومحاربة الله ورسوله، وهي تهم فضفاضة تعني باختصار معارضة الديكتاتور العجوز المقبور ونظام العمائم الفاسدة.
إن السخرية الحقيقية تكمن في أن هذا النظام الذي يمارس أقصى درجات السادية والتوحش ضد مواطنيه، يعيش اليوم حالة من الرعب والجبن الوجودي أمام القوى الخارجية الإقليمية والدولية. إن اختباء السفيه الأصغر في جحره تحت الأرض يعكس بوضوح فلسفة هذا المحور: أسود على شعوبهم وأمام المدنيين العزل والنساء اللواتي يرفضن الحجاب الإجباري، وفئران مذعورة أمام الطائرات المسيرة والصواريخ الذكية لأمريكا وإسرائيل. هذه الثنائية بين التوحش الداخلي والجبن الخارجي هي السمة البارزة لكل الأنظمة الفاشية القائمة على الأيديولوجيات الدينية؛ فهم يستمدون شرعيتهم من ترهيب الداخل وصناعة أعداء وهميين في الخارج، وعندما يواجهون العدو الحقيقي الذي يمتلك القوة والعلم والتكنولوجيا، يلوذون بالفرار نحو الأنفاق ومجاري الصرف الصحي، تاركين أتباعهم المغيبين يواجهون الموت والدمار وحدهم.
من وجهة نظر فلسفية وعقلانية، فإن السقوط المريع لمحور المقاومة يمثل انتحاراً للميتافيزيقيا الدينية أمام العلم والواقع المادي. طوال عقود، شحن الملالي وميليشياتهم عقول الشباب بالوعود الغيبية والنصر الإلهي الحتمي، وأقنعوهم بأن لديهم خطوطاً ساخنة مع السماء، وأن الأئمة والملائكة سيقاتلون معهم في الجبهات. لكن الواقع على الأرض كشف زيف هذه السفاهات الطائفية بشكل فاضح ومخز؛ فالقنابل العنقودية والصواريخ الارتجاجية الموجهة بالأقمار الصناعية لم تحترم القداسة المزيفة لعمائمهم، ولم تتحرك الأرواح الغيبية لإنقاذ حسن نصر الله أو السنوار أو خامنئي. هذا التناقض الصارخ بين الوعود الإلهية والنتائج الكارثية على الأرض وجه ضربة قاضية للفكر الديني الطائفي في المنطقة، وجعل الأجيال الجديدة تدرك أن الخرافات لا تبني جيوشاً ولا تحمي أوطاناً، وأن القوة المادية والعلمية والتكنولوجية هي الحاكم الأوحد للصراعات البشرية.
إن الهلوسات والنظريات العبثية التي أسس لها الخميني، ذلك المعتوه البيدوفيل الذي شرعن في كتبه الفقهية أبشع الممارسات ضد الطفولة والإنسانية، تتبخر اليوم وتتحول إلى رماد. لقد بنى الخميني دولته على كراهية الغرب والتقدم والمدنية، واصفاً أمريكا بالشيطان الأكبر، لكن هذا الشيطان الأكبر وحليفه الأصغر أثبتا تفوقهما الأخلاقي والعلمي والعسكري عبر سحق هذا الكيان الكهنوتي المتخلف الذي أراد إعادة المنطقة إلى عصور الظلام والجهل والقرون الوسطى. إن انتصار القوة التكنولوجية لأمريكا وإسرائيل على جيوش الملالي وميليشياتهم الغيبية يثبت بشكل قاطع أن مجريات التاريخ تصنعها عقول العلماء وتطور المختبرات وصناعات التكنولوجيا الفائقة، وليس أدعية الدجالين على المنابر وتضرعات الخائفين في السراديب.
بينما يستعد النظام لإخراج جثة جرذ الملالي العجوز من ثلاجة التخزين ليرسم بها مسرحية جنائزية أخيرة يتنقل بها بين المدن والمزارات لاستثارة عواطف الرعاع، تظل الحقيقة الحقوقية والتاريخية ساطعة كالشمس في كبد السماء. لا الأساطير قادرة على حماية الطغاة من حتمية السقوط والاندثار، ولا الكهنوت الديني يستطيع غسل دماء الضحايا وآهات الأمهات الثكالى التي تلاحق هذا الإرث الدموي الأسود. إن الوعي الإنساني والعقلاني المستقل يحتفل اليوم مع الشعب الإيراني المكلوم بالخلاص من أحد أعتى رموز الاستبداد والجهل والظلامية في التاريخ الحديث. إن نهاية السفيه علي خامنئي واختباء أو نفوق السفيه الأصغر مختبئ خامنئي يمثلان البداية الحقيقية لعهد جديد تتخلص فيه شعوب المنطقة من كابوس تصدير ثورة البهائم، وتتحطم فيه صكوك الغفران وأوهام السرداب المظلم أمام أنوار الحقيقة والحرية والعقلانية الإنسانية التي لا تهزمها خرافات الدجالين وأساطير السماء.






.

Possession (nouvelle)

.


.
Possession





Il y avait des silences, dans la maison de Nadia, qui ne ressemblaient à aucun autre. C'étaient des silences chargés, des silences qui bruissaient comme des ailes de papillon dans l'air épais de la cuisine, des silences qui la faisaient sursauter au milieu de ses tâches quotidiennes, la main suspendue au-dessus d'une casserole, le regard perdu dans le vide. Depuis trois mois, elle vivait avec cette présence, cette ombre qui se glissait dans les interstices de sa vie, qui s'asseyait à côté d'elle sur le canapé le soir quand ses enfants dormaient, qui la regardait avec des yeux de braise quand elle se déshabillait pour la douche. Elle ne l'avait jamais vu, pas vraiment, pas comme on voit un homme. Mais elle le sentait. Elle le sentait partout, dans la chaleur qui montait soudainement entre ses cuisses, dans le frisson qui parcourait sa nuque quand elle était seule, dans ce désir insatiable qui la réveillait au milieu de la nuit, le corps en feu, les doigts crispés sur les draps.

Nadia avait trente-cinq ans, un corps que trois grossesses avaient rendu généreux, des hanches larges, des seins lourds qui s'étaient affaissés avec le temps mais qui gardaient une noblesse, une fermeté qui surprenait encore son mari quand il daignait la regarder. Elle était belle, d'une beauté que les hommes du village appelaient "la beauté des mères", cette rondeur qui promettait la chaleur, cette douceur qui appelait l'enserrement. Elle avait des cheveux noirs qu'elle relevait en un chignon serré, des yeux couleur de miel, une bouche charnue que ses enfants aimaient embrasser le matin avant de partir pour l'école. Son mari, Rachid, était un homme bon, un homme qui travaillait dur, qui rentrait le soir épuisé, qui dormait à côté d'elle sans la toucher. Il l'aimait, elle le savait. Mais il ne la voyait pas. Pas comme le djinn la voyait.

Car c'était bien un djinn, elle en était sûre maintenant, après des semaines à douter, à se demander si elle ne devenait pas folle. Un djinn de l'air, un de ces êtres dont sa grand-mère lui racontait les histoires quand elle était petite, des histoires de feux follets et de désirs inassouvis. Il était là, tapi dans l'ombre de sa vie, silencieux, patient, la regardant avec une faim qui la faisait trembler. Et il ne demandait rien. Il ne parlait pas. Il attendait. Il attendait qu'elle vienne à lui, qu'elle l'appelle, qu'elle se rende.

Ce soir-là, Nadia était seule. Rachid était parti pour un chantier à Béja, il ne reviendrait pas avant trois jours. Les enfants dormaient, leurs petites respirations régulières emplissant la maison d'une paix fragile. Elle s'assit sur le bord du lit, les mains sur ses genoux, les doigts légèrement écartés, et elle ferma les yeux.

« Je sais que tu es là, murmura-t-elle. »

Un silence. Puis une chaleur, une chaleur qui montait le long de ses jambes comme une main invisible, qui caressait ses cuisses, qui s'attardait sur son ventre. Elle sentit son souffle s'accélérer, sentit ses seins s'alourdir sous le tissu de sa chemise de nuit. Elle voulut résister, comme elle l'avait fait tant de fois, mais elle n'en avait plus la force. Elle était trop lasse, trop seule, trop affamée de cette attention qu'il lui donnait.

« Alors viens, dit-elle. Je suis prête. »

La chaleur s'intensifia. Une présence se pressa contre elle, un corps qu'elle ne voyait pas mais qui était là, tangible, brûlant. Elle sentit des mains invisibles glisser sous sa chemise de nuit, écarter ses cuisses, caresser l'intérieur de ses jambes avec une lenteur qui la fit frémir. Elle laissa échapper un gémissement étouffé, sa main se portant à sa bouche pour retenir le bruit.

« Non, pas de silence, souffla une voix, une voix qui venait de partout et de nulle part, une voix qui résonnait dans sa tête comme un tambour. Je veux t'entendre. Je veux entendre ton plaisir. »

Elle sentit ses doigts, ou ce qui ressemblait à des doigts, s'insinuer entre ses lèvres, explorer sa fente humide, la caresser avec une précision qui la fit se cambrer. Il la connaissait, ce djinn. Il connaissait son corps mieux qu'elle-même. Il savait où la toucher, à quel rythme, avec quelle pression.

« Tu es si belle quand tu te laisses aller, murmura la voix. Si belle, si chaude. »

Elle sentit la pression s'intensifier, ses doigts s'enfonçant plus profondément, la remplissant d'une sensation de plénitude qu'elle n'avait jamais connue avec Rachid. Elle cria, un cri bref, étouffé par sa main. Mais il la saisit par le poignet, écartant sa main de sa bouche.

« Je t'ai dit. Je veux t'entendre. »

Elle se laissa aller, ses cris emplissant la chambre, ses doigts s'agrippant aux draps. Elle jouit, une première fois, puis une seconde, son corps secoué de spasmes qui ne semblaient pas vouloir s'arrêter. Il ne se retirait pas, ne ralentissait pas. Il continuait, implacable, la menant d'un orgasme à l'autre, la vidant de toute résistance.

Puis il la retourna. Elle sentit ses mains invisibles saisir ses hanches, la soulever, la mettre à quatre pattes. Elle sentit quelque chose de plus dur, de plus massif, se presser contre son entrejambe. Elle voulut protester, mais les mots ne vinrent pas. Elle était trop loin, trop perdue dans ce vortex de plaisir et de honte.

« Je vais te prendre, dit la voix. Par-derrière. Comme j'aime le faire. »

Elle sentit la pression, la lente intrusion, l'étirement douloureux et exquis. Elle cria, un cri de surprise et de plaisir mêlés. Il entra en elle, centimètre par centimètre, la remplissant d'une sensation de plénitude absolue.

« Oui, murmura-t-il. C'est bien. Tu es si serrée, si chaude. »

Il commença à bouger, un rythme lent puis de plus en plus rapide. Elle sentait ses hanches claquer contre ses fesses, sentait la profondeur de sa pénétration, sentait ce besoin insatiable qui la consumait. Elle jouit encore, une troisième fois, ses cris se mêlant au silence de la nuit.

Il la prit ainsi, longtemps, sans relâche, jusqu'à ce qu'elle ne puisse plus bouger, jusqu'à ce que ses muscles soient tétanisés par l'effort et le plaisir. Puis il se retira, et elle s'effondra sur le lit, le corps tremblant, les larmes aux yeux.

La chaleur diminua. La présence s'éloigna. Il était parti. Mais elle savait qu'il reviendrait. Il revenait toujours.

Les jours suivants furent un enfer de désir et de dissimulation. Nadia allait et venait dans la maison, faisant semblant d'être la mère de famille qu'elle était, cuisinant, nettoyant, s'occupant des enfants. Mais à chaque instant, elle sentait sa présence, cette chaleur qui montait dans son bas-ventre comme une flamme. Il était là, dans le jardin quand elle étendait le linge, dans la cuisine quand elle préparait le dîner, dans la salle de bain quand elle se déshabillait pour la douche. Il la regardait, il l'observait, et elle savait qu'il attendait le moment propice pour la prendre à nouveau.

Un après-midi, alors qu'elle était seule dans la maison, les enfants partis chez leur grand-mère, elle sentit sa présence plus forte que d'habitude. Elle était en train de ranger la chambre, les bras chargés de draps, quand la chaleur la saisit, l'enveloppant comme un voile. Elle laissa tomber les draps, ses mains s'agrippant au bord du lit.

« Pas maintenant, murmura-t-elle. Je ne peux pas... »

« Tu peux, répondit la voix. Tu le veux. Je sens ton désir. Il coule en toi comme une rivière. »

Elle voulut résister, mais elle sentit ses doigts glisser sous sa robe, caresser ses cuisses, s'enfoncer entre ses lèvres. Elle gémit, son corps se cambrant malgré elle.

« Non... les enfants vont rentrer... »

« Ils ne rentreront pas avant deux heures. J'ai calculé. Je calcule toujours. »

Il la poussa sur le lit, l'allongea sur le dos, écarta ses jambes. Elle sentit son sexe, dur et brûlant, se presser contre son entrée, et elle ferma les yeux, s'abandonnant à lui. Il entra en elle d'une poussée lente, profonde, qui la fit crier.

« Oui... oh, oui... »

Il la prit, encore et encore, ses mains invisibles caressant ses seins, ses doigts pinçant ses mamelons. Elle jouit, une fois, deux fois, trois fois, jusqu'à perdre le compte. Et quand il se retira, elle resta allongée sur le lit, le corps brisé, les larmes aux yeux.

« Je vais recommencer, dit-il. Tout à l'heure. Quand tu seras prête. »

Elle ne répondit pas. Elle ne pouvait pas. Elle était trop épuisée, trop vidée. Mais au fond d'elle, elle savait qu'elle serait prête. Elle l'était toujours.

Les semaines passèrent, et le djinn ne la quittait plus. Il était là à chaque instant, tapi dans l'ombre de sa vie, attendant le moment propice. Et quand elle était seule, ou quand ses enfants dormaient, il venait à elle, la prenant par tous les trous, lui donnant des orgasmes qu'elle peinait à cacher. Elle apprit à maîtriser ses cris, à les étouffer dans son oreiller, à se mordre les lèvres pour ne pas réveiller toute la maison. Mais parfois, quand le plaisir était trop intense, elle craquait. Et alors, elle laissait échapper des sons qu'elle n'avait jamais entendus, des gémissements de bête, des appels au secours qui n'en étaient pas.

Rachid ne remarqua rien. Il rentrait le soir, épuisé, mangeait en silence, dormait à côté d'elle sans la toucher. Il ne voyait pas la lueur dans ses yeux, ne sentait pas la chaleur qui émanait de sa peau, ne comprenait pas pourquoi elle se levait parfois au milieu de la nuit pour aller à la salle de bain, le corps tremblant, les doigts encore crispés par le plaisir. Il ne savait pas que sa femme était possédée, qu'elle appartenait à un autre, un autre qui la prenait quand il le voulait, qui la faisait crier de plaisir quand elle aurait dû crier de honte.

Un soir, alors qu'ils étaient allongés côte à côte, Rachid se tourna vers elle.

« Tu es bizarre, ces derniers temps, dit-il. Tu es distante. Tu as l'air ailleurs. »

Elle sentit son cœur s'arrêter. Puis la chaleur monta, une chaleur qui n'était pas la sienne, une chaleur qui disait "fais attention".

« Je suis fatiguée, dit-elle. Les enfants me fatiguent. La maison me fatigue. »

Rachid hocha la tête, acceptant la réponse sans la comprendre. Il se retourna et s'endormit. Elle resta éveillée, les yeux fixés sur le plafond, sentant la présence du djinn à côté d'elle, sentant son souffle invisible sur sa nuque.

« Il va finir par comprendre, murmura-t-elle.

— Il ne comprendra jamais, répondit la voix. Il ne voit que ce qu'il veut voir. »

Elle ferma les yeux, et elle se laissa aller, sentant les mains invisibles glisser le long de son corps, sentant les doigts s'insinuer entre ses cuisses, la préparant pour la nuit qui s'annonçait.

Les jours passèrent, et le djinn devint plus audacieux. Il la prenait partout, à tout moment. Dans la cuisine, alors qu'elle préparait le dîner, il la saisit par les hanches, releva sa jupe, et la pénétra sans prévenir. Elle cria, un cri étouffé, ses mains s'agrippant au bord de l'évier. Elle sentit ses doigts s'enfoncer dans ses fesses, sentir la profondeur de sa pénétration, sentir son plaisir monter comme une marée.

« Non... pas ici... les enfants... »

« Ils sont dans le jardin. Je les ai vus. »

Elle se laissa faire, son corps s'abandonnant à lui, ses gémissements se mêlant au bruit de l'eau qui coulait du robinet. Elle jouit, les larmes aux yeux, et quand il se retira, elle s'effondra sur le carrelage, le corps brisé, l'esprit en feu.

« Tu es devenue accro, dit-il en riant. Tu es accro à moi. Et tu ne pourras plus jamais t'en passer. »

Elle savait qu'il avait raison. Elle était devenue accro. Accro à cette chaleur, à cette présence, à ce plaisir qu'elle n'avait jamais connu avec personne d'autre. Elle savait que c'était mal, que c'était un péché, que sa religion le condamnait. Mais elle ne pouvait pas arrêter. Elle ne le voulait pas.

Une nuit, alors qu'elle était seule, la chaleur s'intensifia. Il vint à elle, plus fort que d'habitude, plus exigeant. Il la prit par-derrière, puis par-devant, puis dans toutes les positions qu'elle connaissait et quelques-unes qu'elle ne connaissait pas. Il lui donna des orgasmes si intenses qu'elle crut qu'elle allait mourir. Et quand il eut fini, il se coucha à côté d'elle, son corps invisible pressé contre le sien, sa main invisible caressant ses cheveux.

« Je vais te laisser, dit-il. Pour un temps.

— Non, s'écria-t-elle, les larmes aux yeux. Ne me laisse pas. Je ne peux pas... »

« Tu dois apprendre à vivre sans moi. Le temps d'un cycle. Je reviendrai. Je te le promets. »

Et il disparut. La chaleur diminua. La présence s'évanouit. Et elle resta seule, allongée sur le lit, le corps encore palpitant, l'esprit vide. Elle resta ainsi de longues minutes, les yeux fixés sur le plafond, se demandant si tout cela n'avait pas été qu'un rêve, une illusion. Mais la douleur sourde entre ses cuisses, la brûlure de sa peau, tout lui disait que c'était réel.

Les jours suivants furent un supplice. Elle ne sentait plus sa présence, ne sentait plus la chaleur qui l'avait habitée pendant des mois. Elle se sentait vide, incomplète, comme une carapace sans âme. Elle allait et venait dans la maison, faisant semblant d'être la mère et l'épouse qu'elle était, mais au fond d'elle, elle ne pensait qu'à lui. Elle pensait à ses mains invisibles, à ses caresses, à ses pénétration.

Elle commença à se toucher, le soir, quand elle était seule. Mais ce n'était pas la même chose. Rien n'était la même chose. Elle avait besoin de lui, de sa chaleur, de sa présence. Elle avait besoin de se sentir possédée, envahie, remplie.

Un mois passa. Puis deux. Elle commençait à perdre espoir. Peut-être qu'il ne reviendrait jamais. Peut-être qu'elle était condamnée à vivre avec ce vide en elle, ce désir insatiable qui la consumait. Elle avait commencé à négliger la maison, à s'occuper moins des enfants, à se laisser aller à une apathie qui inquiétait Rachid. Mais il ne savait pas quoi faire, ne savait pas comment l'atteindre, comment la ramener à elle.

Puis, une nuit, la chaleur revint.

Il était là, debout au pied du lit, sa silhouette invisible mais perceptible comme une flamme. Elle sentit son cœur s'emballer, sentit le désir monter en elle comme une marée.

« Je suis revenu, dit-il. Comme promis. »

Elle se jeta dans ses bras, ou plutôt dans la chaleur qui était lui, et elle se laissa porter par cette présence qui l'avait tant manquée.

« Prends-moi, murmura-t-elle. Maintenant. Ici. Ne me fais pas attendre. »

Il la souleva, la porta au lit, et il la posséda. La nuit entière, il la prit, encore et encore, lui donnant des orgasmes qui semblaient ne jamais vouloir s'arrêter. Elle cria, pleura, riit, perdit toute notion du temps. Elle était à lui, totalement, et elle n'avait plus peur. Elle n'avait plus honte. Elle avait juste besoin de lui, de son corps, de sa chaleur.

Quand le jour se leva, il était encore là. Il la tenait dans ses bras, ses doigts invisibles caressant ses cheveux. Elle se blottit contre lui, sentant sa chaleur l'envelopper.

« Je t'aime, murmura-t-elle. Je sais que c'est fou, que c'est impossible. Mais je t'aime. »

Il resta silencieux un moment. Puis il parla, sa voix plus douce que d'habitude.

« Je t'aime aussi, Nadia. C'est pour ça que je ne peux pas rester. Je te ferais trop de mal. »

« Je m'en fiche. Je veux que tu restes. »

« Je ne peux pas. Mais je reviendrai. Tous les mois, je reviendrai. Et je te possèderai, je te remplirai, je te donnerai tout le plaisir que tu veux. »

Elle ferma les yeux, les larmes coulant sur ses joues.

« Je t'attendrai, murmura-t-elle. Tous les mois. Je t'attendrai. »

Il posa un baiser sur ses lèvres, un baiser invisible qui brûlait comme une braise. Puis il disparut, la chaleur s'évanouissant comme un souffle dans la nuit.

Elle resta seule, allongée sur le lit, le corps encore palpitant de ses caresses. Mais elle souriait. Elle savait qu'il reviendrait. Il le lui avait promis.

Et les mois passèrent. Chaque mois, quand la lune était pleine, quand les enfants dormaient et que Rachid était loin, il revenait. Il la prenait, la possédait, la faisait crier de plaisir. Elle était sa femme, son amante, son esclave. Et elle l'aimait.

Elle vécut ainsi, entre deux mondes, entre deux hommes. La journée, elle était Nadia, la mère de famille, l'épouse modèle. La nuit, elle était la possédée du djinn, la femme en feu, la créature de désir. Elle menait une double vie, une vie de mensonges et de plaisirs, une vie qui la consumait mais qui la rendait heureuse.

Car elle avait trouvé ce qu'elle cherchait. Non pas un mari, non pas un amant, mais une présence, une chaleur, un feu qui brûlait en elle et qui ne s'éteindrait jamais. Elle avait trouvé l'amour, l'amour impossible, l'amour interdit. Et elle ne le regrettait pas. Elle ne le regretterait jamais.






.

(Ar) مرحبا بكم على هذه المدونة

 . . أهلاً بكم في ملاذي الأدبي يسعدني حقاً أن أرحب بكم هنا. سواءً أكان وصولكم بدافع الفضول، أو مصادفةً من خلال رابط مشترك، أو بدافع حب الكل...